غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

460

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

امور ملك و مال را از پيش خود گرفت و عاضد جهت او خلع گرانمايه فرستاده عهدنامهء به خط خويش در قلم آورد و چون در آن ايام شاپور كه منصب وزارت داشت گاهى بىمشورت خليفه مهمات را فيصل ميداد خاطر عاضد از وى برنجيد و اسد الدين اين معنى را فهم كرده در روزى كه وزير بوثاقش رفت او را بگرفت و عاضد سر وزير را طلبيده شيركوه وزير را كشت و چون اسد الدين شصت و پنج روز در باب سرانجام امور وزارت اهتمام نمود از عالم انتقال فرمود و عاضد صلاح الدين يوسف بن نجم الدين ايوب را كه برادرزاده اسد الدين بود قايم‌مقامش گردانيد و صلاح الدين باندك زمانى در خطه مصر استقلال يافت اركان خليفه را بىاختيار ساخت و چون اين خبر بسمع نور الدين محمود رسيد بصلاح الدين پيغام فرستاد كه خطبه و سكه را باسم المستضىء بنور اللّه عباسى مزين ساز و نام عاضد را از درجه خلافت بيند از صلاح الدين نخست صلاح در قبول آن سخن نديد اما بعد از تكرار نامه و پيغام بروايتى در ماه محرم الحرام سنهء سبع و ستين و خمسمائه كه عاضد پهلو بر بستر ناتوانى داشت فرمود تا خطبه بنام مستضىء عباسى خواندند و عاضد قبل از آنكه اين خبر ناخوش بشنود عازم عالم عقبى گرديد و زمان دولت و اقبال خلفا علويه اسمعيليه بنهايت انجاميد بعد از آن صلاح الدين بر مملكت مصر مستولى شده مدتى مديد سلطنت آن ديار در ميان اولاد او بماند و بالاخره فلك بمقتضاء عادت خود آن عطيه را نيز از ايشان بازستاند چنانچه شمه‌اى ازين حكايت سمت تحرير خواهد يافت انشاء اللّه تعالى و چون خامهء فصيح بيان مجملى از حالات خلفاى اسمعيليه را در حيز تحرير آورد مناسب چنان نمود كه بعضى از اخبار حسن صباح و اتباع او كه از جملهء داعيان اسماعيليان بودند و در بلاد رودبار و قهستان حكومت نمودند بىفاصله ما بين مذكور گردد ( و من اللّه الاعانة و المدد ) گفتار در بيان ابتداء حال حسن صباح حميرى و ذكر وصول او بمرتبهء حكومت و سرورى در ميان ارباب اخبار اشتهار دارد كه نسب حسن بمحمد بن صباح حميرى مىپيوندد اما از سخن خواجه نظام الملك طوسى كه معاصر حسن بوده خلاف اين معنى ظاهر ميگردد و مجملى از آنچه خواجه در وصاياء خويش در باب مبادى حالات حسن مرقوم قلم خجسته رقم گردانيده آنست كه در وقتى كه من نزد امام موفق نيشاپورى به تحصيل علوم مشغول بودم حكيم عمر خيام و مخذول بن صباح كه دو نورسيده بودند هم‌سال من و بجودت طبع وحدت ذهن اتصاف داشتند در حوزهء درس من نشسته سبق مرا مىشنودند و چون از مجلس موفق بيرون مىآمدم ايشان نيز موافقت كرده بمرافقت يكديگر بگوشه‌اى ميرفتيم و درس گذشته را اعاده مينموديم و حكيم عمر نيشابورى الاصل بود و پدر حسن صباح على نام داشت و شخصى متشيد متزهد بدمذهب خبيث العقيده بود و در مملكت رى بسر ميبرد و حاكم آن ولايت ابو مسلم رازى بواسطهء حسن سيرت و صفاى سريرت با آن مفسد عداوت ميورزيد